![]() |
![]() |
|
| حرفها و شعرهای دوستانه و خودمونی و اگه به کسی نگین یه خورده عاشقانه و ... |
|
گفتمش کشتی مرا بر گردنت خون منست گفت از جان بگذرد آنکس که مفتون منست گفتمش با بوسه ای کردی ز خود بیخود مرا گفت این خاصیت لبهای میگون منست گفتمش عشق تو عالمگیر کرد افسانه ام گفت این افسانه سازیها ز افسون منست گفتمش من واله و شیدا و مجنون توام گفت شهری واله و شیدا و جنون منست گفتم ای گل رسم و قانون نکویان چیست ؟ گفت بیوفایی رسم من بیداد قانون منست گفتمش چون طبع من قد تو موزون است گفت طبع موزون توهم از قد موزون منست |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 آذر1384ساعت 20:22 توسط ...::: بیقرار :::... |
|
به روی گونه تابیدیُ رفتی تمام هستیم نیلوفری بود کنار انتظارت تا سحرگاه تو از راه آمدی با ناز و آنوقت شبی از عشق تو با پونه گفتم غم انگیز است ، تو شیداییم را چه باید کرد این هم سرنوشتی ست سر راهت که می رفتی تو آن را صدایت کردم از ژرفای یک یاس نمی دانم شنیدی برنگشتی نسیم از جاده های دورآمد تو هم در انتظار یک بهانه عجب دریای غمناکی ست این عشق تو هم این رنجش خاکستری را
و تو به احترام این تلاطم دلم پرسید از پروانه یک شب و یادم هست تو یک بار این را به جان گل تو را سوگند دادم ولی در پاسخ این خواهش من دلم گلدانه شب بوهای رویاست تو مثل یک گل سرخ وفادار تمام بغض هایم مثل یک رنج ولی تو از صدای این شکستن غروب کوچه های بی قراری تو یک آن آمدی این روشنی را کنار من نشستی تا سپیده و من میدانم آن شب تا سحرگاه
به من گفتند گلها تا همیشه جنون در امتداد کوچه ی عشق و تو در آخرین بن بست این راه شبی گفتی نداری دوست من را خوشا بر حال آن چشمی که آن را هوای آسمان دیده ابریست تو تا بیراهه های بیقراری کنار دیدگانت چشمه ای بود تو بی آنکه بپرسی این عطش چیست پریشان کردی و شیدا نمودی رها کردی شکستی خرد گشتم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 آذر1384ساعت 20:37 توسط ...::: بیقرار :::... |
|
|
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به گودال عمیقی افتادند . بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال عمیق است ، به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست و شما خواهید مرد . دو قورباغه با تمام توانشان کوشیدند که بیرون بپرند اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که تلاش فایده ندارد و نمی توانید از گودال خارج شوید . پس خواهید مرد . بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دوستانش شد و دست از تلاش برداشت و به داخل گودال افتاد . اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون پریدن تلاش می کرد . بقیه قورباغه ها فریاد می زدند : "دست از تلاش بردار" ، اما او توان بیشتری پیدا می کرد و سرانجام از گودال خارج شد . بقیه قورباغه ها از او پرسیدند مگر حرفهای ما را نشنیدی ؟؟؟!!! معلوم شد که قورباغه ناشنوا بود و تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 آذر1384ساعت 14:8 توسط ...::: بیقرار :::... |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 21:17 توسط ...::: بیقرار :::... |
|
|
هیچ کس با من در این دنیا نبود هیچ کس مانند من تنها نبود هیچ کس دردی ز دردم بر نداشت بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت هیچ کس فکر مرا باور نکرد خطی از شعری مرا از بر نکرد هیچ کس معنای آزادی نگفت در وجودم رد پایش را نجست هیچ کس آن یار دلخواهم نشد هیچ کس دمساز و همراهم نشد هیچ کس جز من چنین مجنون نبود در کلاس عاشقی دلخون نبود هیچ کس دردی نکرد از من دوا جز خدای من خدای من خدا
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 آذر1384ساعت 12:23 توسط ...::: بیقرار :::... |
|
|
امشب که شعله می زندم ماجرای تو بر این سرم که سر بگذارم به پای تو بی تاب و بی قرارم و بی واهمه ولی جز حرف عاشقانه ندارم برای تو امشب هزار مرتبه بی تو دلم شکست یعنی هزار مرتبه مردم برای تو من راضی ام به این همه دوری ، ولی عزیز راضی ترم به اینکه ببینم رضای تو حالا درخت و جاده به راهت نشسته اند حالا سکوت و سایه پر است از صدای تو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 21:8 توسط ...::: بیقرار :::... |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
می خوام از آینه ها دل بکنم اما دل نمی گذاره
راه بیافتم دل به دریا بزنم اما دل نمی گذاره |
|
RSS
|