تبليغاتX
...::: بیقرار :::...
حرفها و شعرهای دوستانه و خودمونی و اگه به کسی نگین یه خورده عاشقانه و ...

گفتمش ... 

گفتمش کشتی مرا بر گردنت خون منست

گفت از جان بگذرد آنکس که مفتون منست

گفتمش با بوسه ای کردی ز خود بیخود مرا

گفت این خاصیت لبهای میگون منست

گفتمش عشق تو عالمگیر کرد افسانه ام

گفت این افسانه سازیها ز افسون منست

گفتمش من واله و شیدا و مجنون توام

گفت شهری واله و شیدا و جنون منست

گفتم ای گل رسم و قانون نکویان چیست ؟ گفت

بیوفایی رسم من بیداد قانون منست

گفتمش چون طبع من قد تو موزون است گفت

طبع موزون توهم از قد موزون منست

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1384ساعت 20:22  توسط ...::: بیقرار :::... | 
...رفتی

به روی گونه تابیدی‌ُ رفتی
مرا با عشق سنجیدیُ رفتی

تمام هستیم نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدیُ رفتی

کنار انتظارت تا سحرگاه
شبی هم پای پیچک ها نشستم

تو از راه آمدی با ناز و آنوقت
تمنّای مرا دیدیُ رفتی

شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت

غم انگیز است ، تو شیداییم را
به چشم خویش دیدی و رفتی

چه باید کرد این هم سرنوشتی ست
ولی دل را به چشمت هدیه کردم

سر راهت که می رفتی تو آن را
 به یک پروانه بخشیدیّ رفتی

صدایت کردم از ژرفای یک یاس
به لحن آبی و نمناک باران

نمی دانم شنیدی برنگشتی
و یا این بارنشنیدیّ و رفتی

نسیم از جاده های دورآمد
نگاهش کردمُ چیزی به من گفت

تو هم در انتظار یک بهانه
از این رفتار رنجیدیُ رفتی

عجب دریای غمناکی ست این عشق
ببین با سرنوشت من چها کرد

تو هم این رنجش خاکستری را
میان یاد پیچیدیُ رفتی


تمام غصه هایم مثل باران
فضای خاطرم را شستشو داد

و تو به احترام این تلاطم
فقط یک لحظه باریدیُ رفتی

دلم پرسید از پروانه یک شب
چرا عاشق شدن درد عجیبی ست؟

و یادم هست تو یک بار این را
ز یک دیوانه پرسیدیُ رفتی

به جان گل تو را سوگند دادم
فقط یک شب نیازم را ببینی

ولی در پاسخ این خواهش من
تو مثل غنچه خندیدیُ رفتی

دلم گلدانه شب بوهای رویاست
پر است از اطلسی های نگاهت

تو مثل یک گل سرخ وفادار
کنار خانه روییدیُ رفتی

تمام بغض هایم مثل یک رنج
شکستُ غصه ام درکوچه پیچید

ولی تو از صدای این شکستن
به جای غصه ترسیدیُ رفتی

غروب کوچه های بی قراری
حضور روشنی را از تو میخواست

تو یک آن آمدی این روشنی را
به روی کوچه پاشیدیُ رفتی

کنار من نشستی تا سپیده
ولی چشمان تو جای دگر بود

و من میدانم آن شب تا سحرگاه
نگارت را پرستیدیّ و رفتی


نمیدانم چه میگویند گلها
خدا میداند و نیلوفر و عشق

به من گفتند گلها تا همیشه
تو از این شهر کوچیدیّ و رفتی

جنون در امتداد کوچه ی عشق
 مرا تا آسمانها با خودش برد

و تو در آخرین بن بست این راه
مرا دیوانه نامیدیّ و رفتی

شبی گفتی نداری دوست من را
نمیدانی که من آن شب چه کردم

خوشا بر حال آن چشمی که آن را
به زیبایی پسندیدیّ و رفتی

هوای آسمان دیده ابریست
پر از تنهایی نمناک هجرت

تو تا بیراهه های بیقراری
دل من را کشانیدیَّ و رفتی

کنار دیدگانت چشمه ای بود
 و من در پای چشمه تشنه ماندم

تو بی آنکه بپرسی این عطش چیست
ز آب چشمه نوشیدیّ و رفتی

پریشان کردی و شیدا نمودی
تمام جاده های شعر من را

رها کردی شکستی خرد گشتم
تو پایان مرا دیدی و رفتی

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 آذر1384ساعت 20:37  توسط ...::: بیقرار :::... | 

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به گودال عمیقی افتادند .

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال عمیق است ، به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست و شما خواهید مرد .

دو قورباغه با تمام توانشان کوشیدند که بیرون بپرند اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که تلاش فایده ندارد و نمی توانید از گودال خارج شوید . پس خواهید مرد .

بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دوستانش شد و دست از تلاش برداشت و به داخل گودال افتاد . اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون پریدن تلاش می کرد . بقیه قورباغه ها فریاد می زدند : "دست از تلاش بردار" ، اما او توان بیشتری پیدا می کرد و سرانجام از گودال خارج شد . بقیه قورباغه ها از او پرسیدند مگر حرفهای ما را نشنیدی ؟؟؟!!!

معلوم شد که قورباغه ناشنوا بود و تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند ...

+ نوشته شده در  جمعه 11 آذر1384ساعت 14:8  توسط ...::: بیقرار :::... | 
اوج زیبایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 21:17  توسط ...::: بیقرار :::... | 

 خدای من خدای من ...

 

هیچ کس با من در این دنیا نبود

هیچ کس مانند من تنها نبود

 

هیچ کس دردی ز دردم بر نداشت

بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت

 

هیچ کس فکر مرا باور نکرد

خطی از شعری مرا از بر نکرد

 

هیچ کس معنای آزادی نگفت

در وجودم رد پایش را نجست

 

هیچ کس آن یار دلخواهم نشد

هیچ کس دمساز و همراهم نشد

 

هیچ کس جز من چنین مجنون نبود

در کلاس عاشقی دلخون نبود

 

هیچ کس دردی نکرد از من دوا

جز خدای من خدای من خدا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 12:23  توسط ...::: بیقرار :::... | 

 

 

امشب که شعله می زندم ماجرای تو

بر این سرم که سر بگذارم به پای تو

بی تاب و بی قرارم و بی واهمه ولی

جز حرف عاشقانه ندارم برای تو

امشب هزار مرتبه بی تو دلم شکست

یعنی هزار مرتبه مردم برای تو

من راضی ام به این همه دوری ، ولی عزیز

راضی ترم به اینکه ببینم رضای تو

حالا درخت و جاده به راهت نشسته اند

حالا سکوت و سایه پر است از صدای تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 21:8  توسط ...::: بیقرار :::... | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
می خوام از آینه ها دل بکنم اما دل نمی گذاره
راه بیافتم دل به دریا بزنم اما دل نمی گذاره

نوشته های پیشین
خرداد 1388
بهمن 1387
آذر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
پیوندها
عشق حقیقی راهش از هوس جداست
فانوس
I Love You
به وبلاگ تتی خوش آمدید
داداش رسول
nana
معترض بی صدا
مشق عشق
دل تنها
در آغوش شعر (شیدا)
شبی را به یادم سر کن
ثانیه های بیقراری
ترنم آیه های دل
بیدک(حسن آقا)
نغمه درد
عشق ماه و خورشید
شور عشق
ناهید غریب
قلب شکسته
مداد آبی
یاس کبود
زیبای جاودانه
فروغ عشق
سیلک بازار
عاشق تنها
دانلود
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM