![]() |
![]() |
|
| حرفها و شعرهای دوستانه و خودمونی و اگه به کسی نگین یه خورده عاشقانه و ... |
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود از دماغ من سرگشته خیال دهنت بجفای فلک و غصه دوران نرود در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود هر چه جز بار غمت بر دل مسکین منست برود از دل من وز دل من آن نرود آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت که اگر سر برود از دل و جان نرود گر رود از پی خوبان دل من معذور است درد دارد چه کند کز پی درمان نرود هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان دل بخوبان ندهد وز پی ایشان نرود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 23:19 توسط ...::: بیقرار :::... |
|
|
من تموم قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اون از غصه ی توست یه دفه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگ و ندیدی دل نبود توی دلم تو رو گرگا نبینن اونا با دندون تیز به کمینت نشینن الهی من فدای تو چی کار کنم برای تو اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو یه دفه مثل پرنده قفس عشق و شکستی پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا نخوره سنگی به بالت ، پرت نشه فکر و خیالت
من تموم قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اون از غصه ی توست یه دفه مثل یه گل رفتی تو دست خزون سیل بارون و تگرگ میامد از آسمون بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت نشکنی زیر تگرگ نریزه از تو یه برگ
من تموم قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اون از غصه ی توست یه دفه مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی آره پروانه شدم که پرام سوخته شه تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه که بسوزه پر و بالم که راحت بشه خیالم دارم از تو می نویسم تو که غم داره نگات اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات اینقده می گم تا خسته شم با عشق تو شکسته شم من تموم قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اون از غصه ی توست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 تیر1385ساعت 23:24 توسط ...::: بیقرار :::... |
|
امشب در سر شوری دارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 تیر1385ساعت 16:12 توسط ...::: بیقرار :::... |
|
|
به كه گويم كه تو منزلگه چشمان مني .... به كه گويم تو نوازشگر دستان مني .... به چه سازي بسرايم دل تنهاي تو را.... به كه گويم كه تو آهنگ دل و جان مني ... گرچه پاييز نشد همدم و همسايه ي من.... به كه گويم كه تو باران زمستان مني ..... همه رفتند از اين شهر و دلم تنها ماند.... به كه گويم كه تو عمريست كه مهمان مني ... گرچه خورشيد سفر كرده ز كاشانه ما... به كه گويم كه تو عمري مه تابان مني.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 تیر1385ساعت 22:28 توسط ...::: بیقرار :::... |
|
|
دیگه از خستگی هام خسته شدم دیگه از بستگی هام بسته شدم میزنم تیغ به بند و بستگی مگه آزاد بشم ز خستگی ............... بسه تنهایی دیگه توی قفس بسه این قفس بدون همنفس دیگه بسه تشنگی بدون آب خوردن فریب و نیرنگ سراب واسه هر کی دل من تنگ میشه تا می فهمه دلش از سنگ میشه دوستی از رو زمین پاک شده مردی و مردونگی خاک شده ............... هر کی فکر خودشه تو این زمون تو نخ آب یخ و گرمی نون باید حرف دلمو گوش کنم غم دنیا رو فراموش کنم دستمو بلند کنم به آسمون خودمو رها کنم از این و اون دلمو جدا کنم از آدما سینه مو پر کنم از یاد خدا ............... دیگه بسه دیگه بسه انتظار ابر رحمت به سر دنیا ببار شب تاره شب تاره شب تار آسمون خورشید و بردار و بیا دیگه بسه دیگه بسه ...... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 تیر1385ساعت 23:1 توسط ...::: بیقرار :::... |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
می خوام از آینه ها دل بکنم اما دل نمی گذاره
راه بیافتم دل به دریا بزنم اما دل نمی گذاره |
|
RSS
|