![]() |
![]() |
|
| حرفها و شعرهای دوستانه و خودمونی و اگه به کسی نگین یه خورده عاشقانه و ... |
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 19:19 توسط ...::: بیقرار :::... |
|
مرا از اين که مي بيني، پريشان تر چه مي خواهي از اين آتش به جز ، يک مشت خاکستر چه مي خواهي من از اوج نگاه تو، به زير پايت افتادم بيا اين اوج و اين پرواز و اين باور، چه مي خواي مرا بي خود به باران مي بري، با مستي چشمت بيا اين چشم ها، اين گونه هاي تر چه مِي خواهي براي ادعاي عشق، اگر اين سينه کافي نيست بيا اين تيغ و اين شمشير و اين هم سر، چه مي خواهي من آن فرهاد مسکينم، که کوه از بهر تو کندم بگو شيرين ترين رويا، بگو ديگر چه مي خواي تمام اين غزل، با خون رگهايم نثارت باد بگو دیگر عزیز من،بگو دیگر چه می خواهی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 مرداد1385ساعت 18:55 توسط ...::: بیقرار :::... |
|
|
خورشید ز جان و دل خریدار علی است ماه آینه دار چشم بیدار علی است بی برگترین خزان جدایی از اوست سرسبزترین بهار دیدار علی است
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 21:14 توسط ...::: بیقرار :::... |
|
|
بیان نا مرادی هاست اینهایی که من گویم همان بهتر به هر جمعی رسم کمتر سخن گویم شب و روزم به سوز و ساز عمر بی امان طی شد گهی از سوختن نالم گهی از ساختن گویم مرا در بیستون در خاک بسپارید تا شبها غم بی هم زبانی را برای کوه کن گویم بگویم عاشقم ، دیوانه ام ، بی همدمم ، مستم نمیدانم کدامین حال و درد خویشتن گویم خدارا مهلتی ای باغبان تا زین قفس گاهی برون آرم سر و حالی به مرغان چمن گویم از آن گمگشته ی من هم نشانی آورید قاصد که چون یعقوب نابینا سخت با پیرهن گویم تو میایی به بالینم ولی آن دم که در خاکم خوشامد گویمت اما ، در آغوش کفن گویم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 21:2 توسط ...::: بیقرار :::... |
|
بی تو در خلوت خود شب همه شب بیدارم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 21:50 توسط ...::: بیقرار :::... |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
می خوام از آینه ها دل بکنم اما دل نمی گذاره
راه بیافتم دل به دریا بزنم اما دل نمی گذاره |
|
RSS
|