![]() |
![]() |
|
| حرفها و شعرهای دوستانه و خودمونی و اگه به کسی نگین یه خورده عاشقانه و ... |
|
دلا امشب سفر دارم چه سودایی به سر دارم حکایتهای پر شرر دارم چه بزمی با تو تا سحر دارم به پرواز آسمان عشق که خوشرنگین بال و پر دارد به صحرای بیکران عشق سفرهای پر خطر دارد نمی ترسم از فتنه ی طوفان دلی چون دریای خزر دارم به بی تابی قلب عاشقان پیامی از شمس و قمر دارم من امشب با خدای خود مناجاتی دگر دارم نیایشها به درگاهش از این شور و شرر دارم ز لطف بیکران او تشکر ها کنم اما شکایتها به درگاهش ز سودای بشر دارم نمی ترسم از فتنه ی طوفان دلی چون دریای خزر دارم به بی تابی قلب عاشقان پیامی از شمس و قمر دارم دلا امشب سفر دارم ........
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 شهریور1385ساعت 23:17 توسط ...::: بیقرار :::... |
|
|
هر چی آرزوی خوبه مال تو ... هر چی که خاطره داری مال من ... اون روزای عاشقونه مال تو ... این شبای بیقراری مال من ... منم و حسرت با تو ما شدن ... تویی و بدون من رها شدن ... آخر غربت دنیاست مگه نه ؟!! اول دوراهی آشنا شدن ... تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود ... دل تو شکسته بودن همه ی قصه همین بود ... می تونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا ... اما بیدارم و بی تو مثل تو تنهای تنها ... هر چی آرزوی خوبه مال تو ... هر چی که خاطره داری مال من ... اون روزای عاشقونه مال تو ... این شبای بیقراری مال من ... هر چی آرزوی خوبه ...........
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 شهریور1385ساعت 11:7 توسط ...::: بیقرار :::... |
|
آسمان خاليست، خالی، روشنایش را که برد؟ گيسوان شب پريشان است چون آشفتگان از کمانگير شهابش کس نمی بيند نشان باغبان تنهاست، تنها، گرد او جز خار نيست آن چنار دير سال آزرده از بيهوده گيست جويبار از لذت همبستری سرشار نيست پيش از اينها زمين را آسمان سبز بود
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 22:49 توسط ...::: بیقرار :::... |
|
من از فرداي بي تو بي غزل بي يار مي ترسم... از اين قسمت از اين تقدير افسونكار مي ترسم... تو هم يك روز تركم مي كني يا نه نمي دانم ولي از اين شب تار و تن تب دار مي ترسم نگاه سرد و سنگينت مرا له مي كند بس كن... من از اين شانه ي لرزان و اين آوار مي ترسم... غرورم نذر چشمانت به فريادم برس زيبا.. كه از اين سنگلاخ سرد و ناهموار مي ترسم. كسي ديگر سراغ چشمهايم را نمي گيرد... خزان عشق نزديك است و من بسيار مي ترسم... بيا زيبا نگاهم را دخيل چشم هايت كن... من از فرداي بي تو بي غزل بي يار مي ترسم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 18:54 توسط ...::: بیقرار :::... |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
می خوام از آینه ها دل بکنم اما دل نمی گذاره
راه بیافتم دل به دریا بزنم اما دل نمی گذاره |
|
RSS
|