![]() |
![]() |
|
| حرفها و شعرهای دوستانه و خودمونی و اگه به کسی نگین یه خورده عاشقانه و ... |
مادر بزرگ خوبم یادت همیشه موندگاره حیف شد که رفتی دلم گرفت و .....
عجب رسمیه رسم زمونه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 دی1385ساعت 22:33 توسط ...::: بیقرار :::... |
|
چرا نمي كشد مرا خداي چشمهاي تو .. ميان آب و آتشم براي چشم هاي تو.. قسم به ساحت غزل دقيقه اي هزار بار.. دلم عجيب مي كند هواي چشم هاي تو.. چقدر با ستاره ها به لحن آب و آيينه .. شبانه حرف مي زدم به جاي چشم هاي تو .. از آن شبي كه ديدمت ميان آن همه سكوت.. نشسته ام كنار دل به پاي چشمهاي تو.. سكوت گاه گاه تو مرا شكنجه مي دهد.. خدا كند كه بشنوم صداي چشمهاي تو.. اگر چه شرم مي كنم بگويمت كه شاعرم.. ولی تمام این غزل فدای چشمهای تو..
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 دی1385ساعت 21:30 توسط ...::: بیقرار :::... |
|
دشت غوغا بود غوغا بود غوغا در غدیر موج می زد سیل مردم مثل دریا در غدیر تشنگیها بود و توفان بود و شن بود و غبار محشری از هرچه با خود داشت صحرا در غدیر کاروان آرام و بی تشویش سنگر می گرفت تا بگیرد کاروان سالارشان جا در غدیر گردها خوابید کم کم کاروان خاموش شد تا پیمبر ( ص ) خود چه خواهد گفت آیا در غدیر تا افق انبوه مردان صحاری بود و دشت و سکوتی تا کند آن مرد لب وا در غدیر مرد اما با نگاهی گرم در چشمان شوق جستجو می کرد مولایش علی ( ع ) را در غدیر پس به مردان عرب فرمود بعد از من علی ( ع ) است هر که من مولای اویم اوست مولا در غدیر گردها خوابیده بود و کاروان خاموش بود خوانده می شد انتهای قصه ما در غدیر در شکوه کاروان آن روز با آهنگ زنگ بی گمان باری رقم می خورد فردا در غدیر ای فراموشان باطل ، سر به پایین افکنید چون پیمبر ( ص ) دست حق را برد بالا در غدیر حیف اما کاروان منزل به منزل می گذشت کاروان می رفت و حق می ماند تنها در غدیر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 دی1385ساعت 17:9 توسط ...::: بیقرار :::... |
|
|
با تو هستم ای مسافر ای به جاده تن سپرده ای که دلتنگی غربت منو از یاد تو برده هنوزم هوای خونه عطر دیدار تو داره گل به گل گوشه به گوشه تو رو یاد من میاره با تو من چه کرده بودم که چنین مرا شکستی بی وداع و بی تفاوت سرد و بیصدا شکستی ....... به گذشته بر می گردم به سراغ خاطراتم تازه می شود دوباره از تو داغ خاطراتم به تو می رسم همیشه در نهایت رسیدن هر کجا باشی و باشم به تو بر می گردم حتما این تویی همیشه ی من توی آئینه ی تقدیر با همه شکستم از تو نیستم از دست تو دلگیر با تو من چه کرده بودم که چنین مرا شکستی بی وداع و بی تفاوت سرد و بیصدا شکستی با تو من ....... با تو من .......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 دی1385ساعت 21:25 توسط ...::: بیقرار :::... |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
می خوام از آینه ها دل بکنم اما دل نمی گذاره
راه بیافتم دل به دریا بزنم اما دل نمی گذاره |
|
RSS
|